یک روز بارانی در شهرک
آسمان ابری بود و نم نم باران می بارید. حسن کوچولو، پسرک بازیگوشی که عاشق ساختن چیزهای مختلف بود، توی حیاط خانه شان با یک جعبه مقوایی مشغول کار بود. او داشت یک موشک بزرگ برای خودش می ساخت. موشکش را با رنگ های شاد و درخشان نقاشی کرده بود و با چسباندن تکه های کاغذ رنگی، بال های موشک را هم درست کرده بود.
حسن با ذوق و شوق فراوان به موشکش نگاه می کرد و آرزو می کرد که روزی بتواند یک موشک واقعی بسازد.
ناگهان صدای پدرش را شنید که می گفت:
“حسن جان، چه کار جالبی! داری چی می سازی؟”
حسن با خوشحالی گفت: “بابا جان، دارم یک موشک می سازم. می خواهم روزی یک موشک واقعی بسازم و برای کشورم افتخار آفرین باشم.”
💫
پدر لبخندی زد و گفت: “آفرین پسرم! این فکر خیلی خوبیه. برای ساختن یک موشک واقعی، باید درس بخوانی و تلاش کنی. تو هم می توانی روزی یکی از دانشمندان و سازندگان موشک های ایران باشی.” حسن با شنیدن حرف های پدرش، بیشتر مصمم شد. او هر روز درس هایش را خوب می خواند و در کنار آن، به ساختن موشک های کاغذی و مقوایی ادامه می داد. او با دقت به حرف های پدرش گوش می داد و تلاش می کرد تا با دانشمندان و مهندسان ایرانی آشنا شود و از تجربیات آنها استفاده کند. سال ها گذشت و حسن بزرگ شد. او درس خواند و به دانشگاه رفت. او در رشته مهندسی تحصیل کرد و با تلاش و پشتکار فراوان، به یکی از بهترین مهندسان کشور تبدیل شد. او در ساخت موشک های پیشرفته برای کشورش نقش مهمی ایفا کرد و به “پدر موشکی ایران” معروف شد. حسن کوچولو، حالا به آرزوی کودکی اش رسیده بود و برای کشورش افتخار آفرینی می کرد. او به همه کودکان نشان داد که با تلاش و پشتکار می توان به هر آرزویی رسید.
