
یه روز آقا ابراهیم تو خونه بود که یهو صدای موتور میاد. میبینه یه نفر داره موتور خواهرش رو می دزده. سریع میره دنبالش و موتور رو می گیره. دزده پاش زخمی میشه، آقا ابراهیم اونو می بره دکتر و بعد هم می برتش مسجد و باهاش حرف می زنه. می فهمه که دزده بیچاره است و از سر ناچاری دزدی کرده. آقا ابراهیم براش کار پیدا می کنه و یه مقدار پول هم بهش میده تا دیگه دزدی نکنه. بعدها این آقا ابراهیم تو جنگ شهید میشه و میشه محبوب خدا و خیلی از مردم آقا ابراهیم را یک ورزشکار خوب بوده الگوی زندگی شون قرار میدن.
