
حضرت ابراهیم (ع) در سرزمینی زندگی میکرد که مردمش به جای پرستش خداوند، به پرستش بتهای بیجان روی آورده بودند. او از همان کودکی به دنبال حقیقت بود و با خود فکر میکرد: “آیا این مجسمههای سنگی و چوبی میتوانند خدای واقعی باشند؟” او به این نتیجه رسید که تنها خدای یکتا شایسته پرستش است.
یک روز، وقتی مردم شهر برای جشن به خارج از شهر رفته بودند، حضرت ابراهیم فرصت را غنیمت شمرد. او وارد معبد بتها شد و همه آنها را شکست، اما تبر را روی شانه بزرگترین بت گذاشت. وقتی مردم برگشتند و دیدند بتها شکسته شدهاند، از او پرسیدند: “چه کسی این کار را کرده است؟” حضرت ابراهیم با آرامش پاسخ داد: “این کار را بت بزرگ انجام داده است! اگر میتوانند صحبت کنند، از خودشان بپرسید.” مردم به فکر فرو رفتند و فهمیدند که بتها حتی نمیتوانند از خودشان دفاع کنند، چه برسد به اینکه خدایی کنند.
پیام داستان: این داستان به کودکان میآموزد که تنها خداوند یکتا شایسته پرستش است و باید همیشه به دنبال حقیقت باشیم.
